فرض مشروعيت الهی حکومت ، واقعيت يا توهم ؟
مقدمه :
بنا به عقيده عموم اديان و مذاهب ابراهيمی خاصه اسلام و طریقه شيعه ، فرض وجود ثنويت يعنی دوگانگی منابع قدرت آن طور که بعض از فرق معتقدند ، خداوند يا اهورا مزدا مبدع و مقدر خير و شيطان يا اهرمن منبع و منشأ شر است ، باطل می باشد زيرا هیچ نيرو و قدرتی خارج از حيطه فرمان الهی نيست و خود شيطان نيز هم خودش مخلوق خداوند متعال است و هم قدرتش از خدا نشأت ميگيرد «لاحول ولا قوه الا بالله» وهمچنین ادعای گروه خوارج مبنی بر اینکه تنها خداوند میتواند حاکم و سلطان باشد نیز باطل است چون به هر صورت انسانها و جوامع در هر ظرف زمان و مکانی که قرار داشته باشند جهت سرپرستی و قانون مندی به حکومت و حاکمی از نوع خودشان یعنی حاکمیت نوع بشری نیاز مندند و امکان وقوع نظریه خوارج عقلا و منطقا امتناع دارد لذا هر کسی در هر جای عالم و در هر زمانی حاکم باشد – خواه حکومت انتخاب اکثریت باشد یا اقلیت و یا اصلا با جنگ و نزاع و یا به هر شکل دیگری حاصل شده باشد – بطور غير مستقيم منتخب اراده خداوند می تواند باشد زیرا حقیقتا این انسان ها هستند حاکمان و شکل حکومت ها را مشخص می سازند و در عالم واقع ، آنچه حکومت ها را می سازد اراده اکثريت مردمانی است که آنها را انتخاب کرده اند – البته سکوت در برابر اوامر حکومت نيز به نوعی پذيرش و تأييد نوع حکومت و حاکم آن است – و از طرف ديگر مجرای تحقق اراده خداوند ، يا بوجود آمدن بدأ در اراده الهی ، و آنچه از اين قبيل تصور گردد باز هم اراده مردمان است زیرا اراده بندگان در عرض یا مقابل اراده خداوند نبوده بلکه در طول و امتداد آن است و از طرف دیگر سنت و مقتضای حکمت الهی بر این است که مشیت وی در انجام تمام امور وافعال در جهان مادی ، نیازمند به اسباب و یک رشته از علل باشد «ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها» که ، اراده بندگان در امور خویش سبب تحقق اراده الهی بر آنان است بخصوص در نحوه حکومت و تعیین شخص حاکم «ان الله لا یغیر قوم حتی یغیروا ما بانفسهم» و لذا دأب و سنت انبيا و اوليای الهی(ع) بر این بوده است که در صورت عدم اقبال عمومی ، هرگز ، خود را برجامعه بالاجبار و کرها حاکم نساخته اند و تنها در صورت اقبال عامه و تقاضای اکثريت مردمان دست به کار معماری حکومت جامعه می شده اند و در غیر این صورت تنها موظف به ارشاد و راهنمائی بندگان خدا بوده اند گرچه با اعجاز ، قدرت تصرف و تبدل احوال بندگان را داشته اند ولی از آن فقط در مواردی خاص بهره ور می شده اند که ظلم و فساد به صورتی گسترده شده که جامعه در باطن به مرگ فرهنگی و استحاله از فطرت بشری به حیوانیت و سبعیت دچار گشته که راهی جز اعجاز یا نابودی بر آن متصور نبوده است و این نابودی ملل ، جوامع ، تمدن ها و فرهنگ ها و غیره همه به دلیل آن استحاله و فسادی رخ داده که اکثریت افراد آن جوامع به آنها مشغول گشته اند – درست مثل اینکه شخص یا اشخاصی که در میان اقیانوسی در کشتی نشسته باشند و به سوراخ کردن کف آن کشتی اقدام کنند ، که البته با غرق شدن کشتی هم اشخاص سوراخ کننده جداره ی کشتی و هم بی گناهان دیگر راکب بر آن ، جملگی غرق خواهند شد – توجه شود که این اصل منطقی در واقع سنتی الهی است که مقتضای عدل و حکمت الهی است – در نظر شیعیان حقیقی آنچه از آن به عنوان قوانین حاکم بر طبیعت یاد می شود مثل قانون جاذبه گرانشی و غیره در واقع صورت هایی از آن سنن لا یتغیر الهی اند. «سنه الله التی قد خلت من قبل و لن تجد لسنه الله تبدیلا» – مانند آنچه در مورد طوفان نوح و اقوام عاد و ثمود ولوط و غیره رخ داد.
«ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس» «اذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها»
«خدا هرکه را سرنگون خواهدش – به کردار بد رهنمـون باشدش»
در اینجا تذکر یک نکته ضرورت دارد : که نوع و کیفیت ارتباط دین با سیاست یا به عبارتی دیگر مذهب و حکومت است که بنده در مقالات قبل اثبات نمودم اولا این هردو مقوله از علوم و مباحث علمی اند و ثانیا دین و سیاست و بطور کلی هر دو علم متمایز دیگری می توانند در بعض مسائل مشترک و مختلط و در بسیاری از موارد دیگر مفترق و متفاوت باشند که از نظر منطقی ارتباط عام و خاص من وجه را میان آنها ایجاب می نماید و لذا هر دو تفکر عینیت دین و سیاست و تمایز کامل دین و سیاست بطور یکسان باطل هستند و لذا الفاظ حکومت دینی و حکومت لائیک هر دو ممتنع و باطل می باشند و ماحصل هر دو فکر ، بخصوص تفکر عینیت آنها ، به منزله قربانی کردن دین و اخلاقیات در پای بت سیاست بازی است و از سوی دیگر لزوما نه تمامی افعال و احکام حکومت های مدعی دین ، منطبق بر شریعتند و نه جملگی اقدامات حکومت های لائیک ، تماما متضاد با دینند زیرا به هر حال یک بعد مهم در ادیان احکام و فرایضی است که بخش اعظم آن منطبق بر فطرت آدمیان است(مثلا حرمت سرقت ، ارتشا ، قتل نفس و تجاوز به عنف) و این موارد عینا در تمامی احکام و قوانین و جهت هر حکومتی ، حتی دین گریز هم ممنوع و مستوجب کیفر است(که البته در هر جامعه ، محیط ، زمان و فرهنگی نوع کیفر متفاوت می تواند باشد).
«فطره الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله»
فصل اول :
بررسی سیره انبیای عظام و ائمه طاهرین(ع) و نوع برخورد آنان با مسائل حکومتی و سیاسی
قبل از ورود به بحث اصلی ما پیرامون مسئله مشروعیت الهی حکومت از دید گاه انبیا و مصومین(ع) لازم است که در مورد سیره انبیای عظام و ائمه طاهرین(ع) و نوع برخورد آنان با مسائل مذکور مطابق با آیات و روایات و شواهد تاریخی ، به نکات زیر عنایت شود تا با زمینه های مساعد تری مبحث کلی سیاست و حکومت و تبع آن مشروعیت حکومت را هرچه بیشتر و بهتر بررسی کنیم.
نکاتی چند از سیره انبیای عظام و ائمه طاهرین(ع) و نوع برخورد آنان با مسائل مختلف از جمله حکومت و سیاست :
1-عدم معارضه قهری با عقاید اکثریت جامعه و سعی در تعمیر و اصلاح بنیان های سیاسی و فرهنگی موجود جامعه به جای تخریب آن ها یکی از مهمترین روش های آنان است. «تو برای وصل کردن آمدی»
ایشان ضمن ایمان و اعتقادی که به غلط بودن شیوه های نا صواب رایج از قبیل خرافات در جامعه را داشته اند ، با تأکید بر روشنگری و بالا بردن سطوح آگاهی های اجتماعی افراد و تکیه بر ترویج علوم مختلف ، خاصه علوم شهودی و اعتقادی یا دینی از قبیل کتب آسمانی و احادیث با هدف مبارزه با جهل ، ریشه های ظلم و فساد را هدف هجوم خویش می ساختند زیرا بنا به عقیده آنان ، جهل علت اساسی تمامی معضلات جامعه از عقاید و اعمال بندگان بوده است «انه کان ظلوما جهولا» و ریشه کنی جهل به تعالی و بازگشت آدمیان به گوهر وجودی و انسانیشان یاری می رسانده است که بازگشت انسان به انسانیت خود و شناخت وجود خود را عرفا ، تعبیر به شناخت خدا کرده اند «من عرف نفسه فقد عرف ربه» و نکته مهم در تعالیم انبیا(ع) توجه به عناصر عقل و عقلانیت است به خلاف نظر زهاد ظاهر بین و صوفیه ضاله(لعنه الله علیهم) «العقل ما عبد به الرحمن و اجتثت به الجنان» لذا انبیای عظام با اکراه از درگیر شدن در مراء های کلامی و مجادلات بی نتیجه فلسفی که به هیچ وجه جهت ایمان و عمل الزام آور و ثمر بخش نیست لذا با تکیه بر عناصر عقل و فطرت سعی در بیداری وجدان های خفته افراد داشته اند «پای استدلالیان چوبین بود – پای چوبین سست و بی تمکین بود» و از دیگر سو درگیری های فیزیکی ، به جز لجاجت و عناد انسان ها هیچ حاصلی نخواهند داشت «الانسان حریص علی ما منع» پس آنان جز در مورد دفاع از خویش و پیروانشان یا دیگر مظلومان در مقابل حملات مشرکان ، در بقیه موارد منادی تساهل ، تسامح ، مدارا ، گذشت و کرامت و نه جنگ ، درگیری ، کشتار و خشونت بوده اند – درست خلاف نظر القاعده ، طالبان و امثال آن افراطیون(لعنه الله علیهم) –
«و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک» «انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا» «قل لست علیهم بوکیل» «وما انت علیهم بوکیل» «لکم دینکم و لی دین» «لا اکراه فی الدین»
توجه : به نظر می رسد که مفهوم جهاد ابتدائی توسط انبیاء(ع) نیز درست بر خلاف عنوانی که دارد در حقیقت نوعی امر به معروف و نهی از منکر است تا جهاد ، زیرا ابتدا رسولان خدا(ع) قومی را ضمن مراعات مراتب امر به معروف و نهی از منکر ، به ترک معاصی شرک و کفر یا فسق و فجور یا ظلم و ستم دعوت می نموده اند «ان الشرک لظلم عظیم» – اشاره به داستان حضرت سلیمان نبی(ع) و ملکه سبأ – آنگاه دست آخر اگر با رد دعوت و اصرار بر شرک ، مواجه می شدند اقدام به امر به معروف و نهی از منکر عملی به شکل جهاد می کردند. که باز هم در واقع شروع کننده جنگ ، عملا طرف مقابل با اصرارهای نادرستش بر آن گناهان بوده است و هرگز ، بی دلیل یا برای کشور گشایی یا کسب غنائم ، توسط انبیاء(ع) اعلام جنگی داده نمی شده است.
2-ترویج و تکیه بر تعالی روحی ، عرفان و خدا شناسی در کنار روش های عملی تزکیه از قبیل ادعیه و مناجات ها ، زیارات و نوافل و غیره به همراه آوردن معجزات و کرامات و تأکید بر سیر درآیات و نشانه های موجود در آفاق و انفس جهت هوشیار سازی وجدان ، عقل و فطرت انسان ها برای باز داری از کردار های زشت و کریه ضد فطری ، ضمن ملاحظه و نمایش آثار مترتب بر آنها ، از اهم اقدامات اصلاحی آنان بوده است.
«قل سیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبه المکذبین» «قل سیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبه المجرمین»
3-دعوت از عموم برای مشارکت امور اجتماعی عام المنفعه «باقیات الصالحات» و حساسیت در وقایع اجتماعی پیرامون افراد ضمن پرهیز از ورود در بازی های قدرت و دوری از سیاست مدارانی که هدفشان تصاحب قدرت ها و موقعیت های اجتماعی بوده است ضمن تأکید بر برائت از معاصی کبیره ریا و شرک
«قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فرادی»
4-کناره گیری از قدرت در صورت عدم اقبال عمومی و پذیرش آن در صورتی که اکثریت بالای جامعه طالب آن باشند البته به شرط آنکه زمینه های آن فراهم باشد نه اینکه خود را حتی بر اقلیتی از جامعه هم بخواهند تحمیل کنند و تأکید بر اصول مسالمت جویی ، انصاف ، عدل و مراعات حقوق دیگرانسانها
«لا اکراه فی الدین»«لا یکلف الله نفسا الا وسعها لها ما کسبت و علیها اکتسبت» «اما والذی ... لالقیت حبلها علی غاربها»
اگر به فلسفه غیبت طولانی امام عصر(عج) بیشتر و دقیق تر دقت شود ملاحظه می گردد که اساسی ترین علت غیبت ایشان ، پرهیز و اجتناب از خون ریزی است و مفهوم عدم و جود زمینه برای ظهور نیز همان عدم وجود خواست عمومی جهانیان جهت ظهور است و همچنین تصاویری که از خون ریزی ها و جنگ ها و غیره در زمان قیام آن حضرت داده می شود ساخته توهمات کسانی است که اکثرا به دلیل جهل یا کج فهمی و یا اغراض دیگر مدعیان آن افترائات از ارسال رسل و انزال کتب است زیرا هدف از بعثت انبیا(ع) تکامل و تمام کردن مکارم اخلاق در جامعه و نه جنگ و خون ریزی است «بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» و از سوی دیگر جهانیان پس از ملاحظه آثار خون ریزی ها و ظلم های موجود قبل از آن قیام در جامعه ، آماده و طالب ظهور آن منجی می گردند تا عدل و داد جای گزین ظلم و ستم گردد.
«یملؤ الله الارض عدلا و قسطا بعد ما ملئت ظلما و جورا»
توجه : معنی انتظار فرج و آماده سازی زمینه های ظهور که در نظر شیعیان از بالاترین عبادت هاست و معنای آن هرگز ، کمک کردن به گسترش ظلم و ستم یا دست روی دست گذاشتن و فقط قرائت ادعیه و اوراد و یا توسل به زور و جبر برای اقامه فرایض دینی در جامعه به بهانه امر به معروف و نهی از منکر یا جمع آوری و انبار کردن تسلیحات نظامی و حتی تأسیس حکومت اسلامی و از این قبیل ا عمال نیست بلکه یک کار مداوم فرهنگی جهت شناختن و شناساندن حقایق و معارف می باشد و باید دقت شود که آنحضرت چون اجداد طاهرینش و بقیه انبیای عظام(ع) رحمه للعالمین است و اگر قاطبه انسان های دنیا خواستار او باشند او که مستظهر به امداد های الهی است و قدرت تصرف و تبدل احوال بشر را دارد و نیازی به اقدامات دیگران به بهانه زمینه سازی ظهور وی و جنگ افروزی و غیره ندارد گرچه جنگ و درگیری نیز در بسیاری مواقع ضرورت دارد اما مهم آغاز و گسترش نبرد است که نه بدست آن حضرت بلکه به واسطه هجوم ستمگران به ایشان و دفاع آن حضرت از مظلومان در مقابل ظالمان صورت می پذیرد.
«و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین» «و لو بسط یدک لتقتلنی ما انا بباسط یدی لاقتلک»
5-آموزش برخورد مداوم با پدیده های ظلم و فساد و تبعیض و مبارزه همیشگی با آنها بدون ورود در بازی های سیاسی رایج در هر دوره از دیگر شیوه های معمول انبیا الهی(ع) است.
لذا به این علت معمولا حاکمان مستبد و زور مندان و زراندوزان «ملأ و مترفین» معمولا با آنان دشمنی داشته اند اما پیامبران در مقابل ، با اخلاق حسنه و سعه صدر حتی طمع سعادت و توبه آن افراد را هم داشته اند ضمن علم به اینکه احتمال بازگشت ستمگران بسیار اندک بوده است چون آن ستم گران اراده توبه «یا به تعبیر دیگر توفیق آن» را نداشته اند.
«اذهبا الی فرعون انه طغی و قولا له قولا لینا لعله یذکر او یخشی»
6-ترویج مسئولیت پذیری و تبلیغ پاسخگویی حکومت و حکمرانان و تکیه بر مشورت و اتحاد و هم فکری اجتماعی که لازمه این موارد افزایش سطوح معلومات اجتماعی افراد است.
«کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته» «و امرهم شوری بینهم»
توجه : مسئله اتحاد و وحدت با مسئله تکثر گرائی(پلورالیسم) تضاد و تناقضی ندارد زیرا اتحاد به معنی صرف نظر کردن یا بی توجهی به خواست ها و نظرات خود یا دیگران نیست بلکه توجه و پا فشاری بر اصول مشترک فطری و اخلاقی و اعتقادی ما بین افراد و پرهیز از جنگ و مراء و وحدت رویه ای ناشی از گفت و گو تضارب و تعامل افکار و اندیشه ها و به تبع آن فرهنگ ها و تمدن ها و ادیان است.
«قل یا اهل الکتاب تعالو الی کلمه سواء بیننا و بینکم»
در نتیجه مشورت کردن است که بهترین راه حل ها در مواجهه با مسائل اجتماعی در نتیجه گفت و گو و شورا حاصل می شود اما عقلا آن که مورد شور در حکمی واقع می شود ضرورت دارد نسبت به آنچه نظر می دهد یا از او توقع مناظره می رود آگاهی کافی داشته باشد تا نظرش مسموع یا مقبول واقع گردد.
برای موارد مذکور کافی است به سیره پیامبر(ص)و انبیای سلف و ائمه اطهار(ع) بیشتر دقت شود:
1-در مورد انبیای عظام(ع) به جز در چند مورد جزئی بقیه هیچکدام مصدرحکومتی قرار نگرفته اند و اگر مانند حضرت داوود(ع) و حضرت سلیمان(ع) به پادشاهی رسیده اند اولا مطابق با خواست اکثریت جامعه خودشان بوده است و ثانیا با آنکه در امر ابلاغ وحی به خداوند مرتبط می شده اند هرگز امر زمام داریشان را به خدا مربوط نمی کرده اند گرچه خواست خدا نیز همین بوده است بلکه طبق تصریح مبین خداوند ، آنان مأموریت داشته اند بنا بر عدل و قسط آن هم قابل فهم برای عموم مردمان بر آنان حکومت داشته باشند «اشاره به داوری های حضرت دادوود(ع) در قرآن کریم» و از حکومت هیچ تنعمی شخصی مانند پادشاهان نبرده ، بلکه همواره با دست خویش کسب رزق می کرده اند و در مورد دو دوره کوتاه تاریخی حضرت موسی(ع) و حضرت محمد(ص) فقط نوعی رهبری و هدایت کاریزماتیک جامعه بوده است و نه حکومت کردن به صورتی که ما با آن آشنا هستیم زیرا ساختار های زیر بنایی مستقل حکومتی مانند نهاد های دیوانی ، لشکری ، محاسباتی و جزائی و غیره موجود نبوده است و در اسلام نیز عملا ساختارهای حکومتی و دیوانی و غیره در اسلام پس از پیامبر(ص) و در زمان خلفا بوجود آمد زیرا هرگز زمان پیامبر(ص) فرصتی برای شکل گیری نهاد های اجتماعی پیدا نشد بلکه تمام مدتی آن حضرت پس از بعثت در مکه بود با اقلیتی مسلمان همراه بود که طی ده سال از تعدادی حدود 40 نفر بود و در مدینه نیز با وجود آنکه آن حضرت سعی در ایجاد بعضی از نهاد ها داشتند اما تمامی آن مدت هم مشغول تبلیغ اسلام یا جنگ با مشرکان بود و عملا پدیده ای به نام حکومت با تعریف جامعه شناختی آن حتی در نوع دولت شهری آن هم موجودیت ماهوی نداشت که بحثی در باره آن بتواند بشود.
تذکریک نکته ضرورت دارد : تمامی آنچه نبی اکرم(ص) هنگام سر پرستی بر مدینه انجام داده است برای احدی پس از وی – حتی برای اوصیای معصومین(ع) – قابل تکرار نیست و تنها عبادات و افعال انشاء شده و دستورات منقول وی که از طرف خود وی یا ائمه جانشین وی ذکر شده – آنچه را از آن تعبیر به احکام و اخلاق می کنند – قابل تقلید است زیرا آن حضرت ، شارع دین و معصوم و متصل به وحی بوده است اما بعضی از مسائل توسط شخص وی یا بنا به نص صریح قرآن مجید برای بقیه مسلمین حتی اوصیای معصومین(ع) وی هم نهی شده است مثلا پیامبر می توانست در هنگام نماز قبله را تغییر دهد یا در یک زمان 9 عدد زوجه داشته باشد یا زید را به فرزند خواندگی بگیرد و سپس نفی کند یا دستور عقدی جهت باکره ای برای دیگری علیرقم خواست وی بدهد و غیره که همه از ملزومات تشریع و مقتضای حکمت الهی بوده اند ولی برای دیگران هرگز جایز نیست زیرا هیچ کس بعنوان مسلمان جایز نیست حرامی را حلال یا حلالی را حرام یا تغییر و تبدیلی در دین انجام دهد حتی اگر امام معصوم هم باشد ، که در این صورت ، ارتکاب چنین افعالی از جانب هرکس که باشد بنا به نص صریح آیات و روایات و شیوه عملی معصومین(ع) ، به منزله شرک ، بدعت در دین و ارتداد تلقی می شود.
2-پس از نبی اکرم(ص) با وجود تأکید آن حضرت نسبت به وصایت و امامت امام علی(ع) اکثریت قریب به اتفاق جامعه ابوبکر را به خلافت برگزیدند و چنانکه در تاریخ مشاهده می شود امام علی(ع) و عده قلیلی از اصحاب که نقش اوپزوسیون آن زمان را داشتند هرگز به مخلفت عملی و مبارزه قهری برای تصاحب حکومت دست نزدند به عبارتی ضمن اجتناب ازحتاکی نسبت به نظرات اکثریت ، نظرات خود را با استناد به احادیث نبوی(ص) میگفتند و از مباحثات تئوری فرا تر نمی رفتند ، گرچه عده ای همان مباحث تئوری و کلامی را نیز بر نمی تافتند تا حدی که نقل حدیث ممنوع شد این دوره تا 25 سال به طول انجامید ولی همواره در عمل آن حضرت در مسائل سخت پیش آمده به جای عناد با حکومت به یاری حکومت و ارشاد خلفا در مسائل مبتلا به دست می زد به گونه ای که خلیفه دوم یعنی عمر بارها می گفت: «لو لا علی لهلک عمر» – اگر علی(ع) نبود حقیقتا عمر هلاک می شد.
البته این رویه توسط ائمه بعدی نیز دنبال می شده است که باید از جمله به قضاوت ها و مناظرات علمی امام رضا(ع) و امام جواد(ع) اشاره کرد.
3-بالاخره پس از قتل عثمان مردم به درب خانه امام علی(ع) هجوم آورده و آن حضرت را مجبور به پذیرش خلافت نمودند و چنانکه در تاریخ ثبت و ضبط است ابتدا آن حضرت شدیدا از پذیرش آن اکراه داشت اما با اصرار مردمان آن حضرت نیز با شرایطی آن را پذیرفت که از جمله تخریب یا اصلاح ساختار های اجتماعی و نهادهای غلط ایجاد شده توسط خلفای قبل و ایجاد نهادهای جدید «عمل به کتاب خدا ، سنت نبوی(ص) ، شیوه حاصل از اجتهاد خویش و نفی سیره خلفای قبل» و بازگشت آن چه از بیت المال مسلمین به تاراج رفته بود به خزانه حکومت بود. ونیز خود امام (ع) دلایل پذیرش تقاضای مسلمین را در نهج البلاغه خطبه ۳ قسمت ۱۷ بیان می فرمایند:
«اما و الذى فلق الحبة و برأ النسمة لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء الا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها على غاربها و السقيت آخرها بكاس اولها و لالفيتم دنياكم هذه ازهد عندى من عطفة عنز»
اما گفتنی است هرگز کلامی در آن دوره از آن حضرت مبنی بر انتساب خود یا حکومت وکارگزارانش به خدا دیده نشده است بلکه درست بر عکس ، کلماتی بسیار متواضعانه از آن حضرت در برابر مردمان بعنوان یک حاکم صادر میشده است و سفارشات و نامه های ایشان به فرماندارانشان مانند مالک اشتر و غیره همواره تأکید بر رعایت حقوق مردمان و توجه به خواسته ها و نظراتشان بوده است -آنجه را امروزه حقوق بشر می نامند -و پیامبر(ص) و انبیای دیگر(ع) نیز هرگز سخنی از انتساب خود خویش بعنوان حاکم الهی با هدف اقناع دیگران به زبان نیاورده اند بلکه هیچ منت و مطالبه اجرتی یا توقعی مادی نداشته اند .
«ما اسئلکم علیه من اجر ان اجری الا علی رب العالمین» «ما اسئلکم علیه من اجر الا من شاء ان یتخذ الی ربه سبیلا» «ما سئلتکم من اجر فهو لکم»
4-پس از امام علی(ع) امام حسن(ع) در دوره بسیار کوتاهی به خلافت می رسد که ظاهر امر بر اجبار آن حضرت نسبت به پذیرش صلح دلالت دارد اما نکته ای که وی را به آن امر وادار می ساخت مشاهده عدم اقبال جامعه نسبت به خلافت آن حضرت بود ولی آن حضرت با زیرکی مشروعیت حکومت معاویه و جانشینانش را بوسیله تنظیم مفاد صلح نامه در معرض پرسش و چالش قرار داد.
5-پس از امام حسن(ع) ، امام حسین(ع) هم شیوه ای مانند برادرش را در مدت حاکمیت معاویه در پیش می گیرد ولی پس از مرگ معاویه با جانشینی یزید به دلیل تخلفات علنیش از دستوارات اسلام ، مردمان عراق و حجاز سر به شورش و مخالفت بر می دارند و حرکت امام حسين به طرف کوفه نيز متعاقب شورش و دعوت اکثريت مردمان آن شهر و تأييد نماينده آن حضرت در کوفه نسبت به بیعت ساکنان آن شهر بود ولی پس از تغییر رویه آن مردم و مواجهه آن حضرت با لشگر کوفيان امام تأکيد می کند پس اجازه بازگشت یا انتقال به شهر ديگری بدهيد که در پاسخ اهل کوفه امام را بين دو کار بيعت يا مرگ قرار می دهند بلکه اجازه هيج کار ديگری را به امام نمی دهند لذا شهادت و مبارزه آن حضرت در معرکه کربلا نیز به نوعی تحمیل به ایشان بوده است.
«الا و ان دعی ابن دعی قد وکذنی بین اثنتین ، بین الموت والذله هیهات منا الذله» «الموت فی حیواتکم مقهورین و الحیواه فی موتکم قاهرین»
6-اما در مورد بقیه ائمه طاهرین پس از شهادت امام حسین(ع) بطور وضوح میتوان دید تأکید بر پرهیز و نفی مبارزات مسلحانه به نحوی که خوارج(اباضیه) ، توابین(کیسانیه) ، زیدیان(زیدیه) ، سیاه جامگان و قرمطیان و غیره مدعی آن بودند به همراه اصرار بر نافرمانی های مدنی بصورت برائت از دستگاه حاکمه و عدم تبعیت از آن(مبارزه منفی) ، فاقد خشونت و درگیری های فیزیکی و جنگ با خلفای جور بوده است و همواره پیروان خویش را از مداخله در بازی های سیاسی زمانه خویش بر حذر و سعی بر افزایش درک و آگاهی های علمی و اجتماعی زمانه خویش از جانب پیروان خویش داشتند. برای نمونه امام صادق(ع) صفان جمال را پس از آنکه شترانش را برای رفتن منصور عباسی جهت مراسم حج به وی کرایه داده بود را خواست و به صفوان فرمود: «تو به اندازه ای که راضی به زنده بودن آن ستمگر جهت رفتن و بازگشت از مکه ، هستی در جرائم او شریک هستی» پس صفوان شتران خویش را یکجا فروخت.
فصل دوم :
برسی تاریخچه مختصری از انتساب حکومت به خدا
مبنای حکومت حاکمان در طی تاریخ از دو منظر کلی خارج نبوده است:
1-قدرت گرفتن به واسطه خواست اکثریت طبقات مردم یا گروهی از نخبگان به نمایندگی از مردم و تصاحب قدرت با تکیه و کمک آنان
2-اکتساب قدرت حاکمه بواسطه تسلط فیزیکی چون جنگ یا انتسابات دیگر مانند به ارث رسیدن و غیره که با قوای قهریه
چنانکه انتظار میرود در صورت وقوع حالت اولی معمائی به نام مشروعیت کمتر دامن گیر حاکمان بوده است.
اما در شکل دیگر آنچه سخت اربابان قدرت را خود مشغول می داشته است سعی بر تمسک به دلایلی هر چند نامتعارف و یا واهی جهت توجیه مشروعیت حکومت بوده است که دلایل آنها مشتمل بر تفاسیر مختلفی بوده که بنا به شرایط محیطی و جغرافیایی و فرهنگی مختلف ، متفاوت بوده است که وجه عمومی مشترک همگی آنها نوعی آپارتاید و تبعیض نژادی برای برتری دادن به یک فرد ، گروه یا طبقه بر بقیه افراد جامعه بوده است که برای ایجاد نوعی آریستوکراسی یا حکومت توتالیتری مانند سلطنت مطلقه فردی یا پرولتاریای گروهی خاص طی تاریخ در تمام جوامع بشری بوده است که در اینجا به نمونه هایی از آنها باید توجه شود.
نکته مهم : تصور اینکه مسائلی چون بحران مشروعیت حکومت و حقوق بشر و آزادی خواهی و از این قبیل مفاهیم از مسائل مدرن و نتایج مدرنیسم هستند نه تنها تصوری غلط است بلکه نشانه بی اطلاعی یا بی دقتی در تاریخ است بلکه توهینی به فهم و درک بشریت به شمار میرود زیرا اساسا وجود این مسائل به حرکات و سیر تاریخ شکل داده و موجب پیدایش حوادث بسیاری از جمله خود مدرنیسم و حتی پست مدرنیسم حصول مفاهیم جدید تری تا عصر حاضر شدند.
1-انتساب ریشه های نسبی هیأت حاکمه و شخص فرمان روا به خدا یا خدایان «مثلا ادعای اینکه سلسله ای از نسل خدایان یا نیمه خدایان بوده است در بسیاری از فرهنگ ها از چین تا آشور و یونان و مصر باستان رواج داشته است.»
طبق این فرضیه فرمانروا یا پادشاه خدا یا نیمه خدایی بوده است که در زمین مأموریت داشته است و پس از مرگ او که تکامل و رفتن نزد اجداد و رسیدن به خدایان تلقی می شده است ، حتما باید پسر ارشد وارث تاج و تخت گردد.
2-ترویج بت پرستی با هدف اینکه فرمانروا به سبب کهانت و نگهداری از بتکده و بت ها خودش نیز برگذیده و مقدس شود و کسی را پروای معارضه با او نباشد ضمن اینکه برای سر کیسه کردن و کسب درآمد بیشتر حاکمان و بستگان آنان بواسطه دریافت هدایا و نذورات بت ها از مردمان معتقد به بت ها ، قدرت مادی آنان را می افزوده است از طرف دیگر موجب گمراهی و اغوای بیشتر مردمان بوده است معمولا یکی از بت ها را به شکل فرمان روا یا به نمایندگی از او می ساخته اند این باعث می شده است تا جانشینان و وارثان آن حاکم نیز مقدس باشند و از طرف دیگر شغل کهانت بت خانه ها اختصاصی و نیز موروثی بوده و موجب برتری مقام و موقعیت اجتماعی عده ای خاص در میان مردمان می شده است.
لذا دلیل مبارزه طاغوت ها یا همان دستگاه های حاکمه با پیامبران الهی(ع) به روشنی مشخص می شود زیرا طبق تعالیم آنان بت پرستی حرام و کفر است لذا مقام و موقعیت اجتماعی حاکمان متزلزل می شده است پس آنان مردمان را به مبارزه با انبیا(ع) جهت پاسداری و یاری رساندن و نجات بتها دعوت می کرده اند.
3-انتساب سببی حاکم به خدا «فر ایزدی ، همای سعادت ، فرشته بخت و سیمرغ اقبال و غیره اگر بر سر یا بر دوش پادشاه قرار میگرفته یا سایه می افکنده است.»
این فرضیه گرچه از فرضیات قبلی عقلانی تر بوده است لیکن مشکل نا مشخص بودن مفاهیم ذکر شده بوده است یا بالاجبار پرنده ای مثل باز یا شاهین بر دوش شخصی باید قرار می داده اند یا مراد آنان همان قدرت شمشیر و زور بوده است.
در همه اشکال یاد شده ، معما به اینجا ختم نمی شده است اگر پادشاهی پسری نداشته یا برادران و پسران کوچکتر از فرزند ارشد تبعیت نمی کرده اند و برای تصاحب تاج و تخت ، جنگ های خونینی بین برادران ، فرزندان و نزدیکان پادشاه در می گرفته است که باز همان مشکل مشروعیت ارکان حکومت را متزلزل می ساخته است.
در مورد سلاطین حاکم بر ایران در قبل از اسلام باید ذکر شود : به جز چند تن از پادشاهان سلسله هخامنشیان و شخص اردشیر بابکان که مؤسس سلسله ساسانیان بوده است معمولا بقیه پادشاهان با بحران مشروعیت دست به گریبان بوده اند زیرا نه در فرایند حاکمیت آنان مردمان دخالت یا اطلاعی داشتند و نه رفتار آنان با رعایا به گونه ای بود که رضایت آنان را کسب کنند و نه علاقه ای به این امور داشتند بلکه رفتار آنان مؤید این نکته است که از مردمان عادی هراسان بوده اند پس از آنان دوری کرده و بر ایشان سخت می گرفتند ولی لازم به ذکر است پادشاهانی که با این مسئله درگیر نبوده اند نسبت به رعایت حقوق دیگران ، خاصه اقلیت ها و دیگر اقوام – و آنچه ما از آن امروزه به حقوق بشر تعبیر می کنیم – درست و با عدالت و انصاف عمل می کرده اند – مانند کوروش کبیر«که قرآن کریم مطابق با نظر مفسران ، از او تعبیر به ذوالقرنین نموده است» و فرامین او در باره رعایت حقوق دیگران– اما بر عکس کسانی که رفتار های خشنی با دیگر افراد داشته اند دچار این مشکل بوده اند.
پس از اسلام در ایران اکثریت و حتی میتوان ادعا کرد که تمامی سلسله های حکومتی شاهان در ایران با این مشکل رو برو بوده اند به گونه ای که مثلا شخص یعقوب لیث صفار در مسجد جامع نیشابور علنا دست بر شمشیر برده و درحضور مردمان مبنای مشروعیت حکومتش را شمشیرش دانست! اما فقط دو یا سه مورد جزئی از مشروعیت حکومت با نظر مردمان و آن هم فقط در مورد شخص مؤسس سلسله ، وجود دارد. «شخص نادر شاه افشار و شخص وکیل الرعایا ، کریم خان زند.»
توجه :
اولا از نظر روان شناسی رفتار خشونت بار نسبت به دیگران و سخت گیری نسبت به زیر دستان علامت وجود مشکلات روحی و روانی «مانند سادیسم» در شخص سخت گیر و عصبی مزاج است زیرا این افراد با شکستن و سرکوب دیگران و خدا پنداری خویش سعی در مخفی داشتن نقاط ضعف روحی خویش دارند چه سوژه مورد نظر حاکم باشد و چه نباشد.(مثلا حجاج ابن یوسف از منظره جان دادن و دست و پا زدن مخالفانش در برابرش لذت می برد.)
ثانیا معمولا حکام مستبد به تفرقه اندازی ، تحقیر و به استضعاف کشیدن و به بردگی گرفتن مردمان به سبب وجود عقده های حقارت یا هراس یا وجود بیماری های روانی ذکر شده دست می زده اند.
«ان فرعون علا فی الارض و جعل اهلها شیعا یستضعف طائفه منهم و یذبح ابنائهم و یستحیی نسائهم ...»
4-ادعاهای خواست خدا و خلافت یا نیابت از جانب خدا یا رسول خدا(ص) جهت توجیه مشروعیت به نحوی که میان خلفای اموی و عباسی و عثمانی شایع بوده است «که هم اکنون نیز در کشور عربستان سعودی رواج دارد» گرچه ظاهرا بر بیعت از مردمان و رؤسای قبایل یا بر بیعت و انتخاب یا اکتشاف بوسیله نخبگان و بزرگان و نظر داشته است.
اما تذکر دو نکته در این شکل از حکومت ضرورت دارد :
اولا ، این بیعت گیری بطور اجباری بوده است به نحوی که سزای عدم بیعت حتما مرگ بوده است حتی اگر طرف مقابل فرزند رسول خدا(ص) باشد «چنانکه در مورد امام حسین(ع) به طور وضوح می توان ملاحظه کرد.»
ثانیا این بیعت هیچ الزامی برای شخص حاکم نداشته است ، که اصلا مقبولیت عمومی هیچ بار ارزشی یا مشروعیتی برای حاکم در این دیدگاه نیست و حاکم مطلق بوده و در برابر افعال و اقوالش به احدی پاسخگو نیست
در این شیوه ، چنانکه متذکر شدیم به ظاهر مبنای مشروعیت حکومت خلافت و جانشینی پیامبر خدا(ص) یا انتساب بوسیله حاکم قبلی بوده است که معمولا فرزند ذکور ارشد یا برادر حاکم جانشین می شده است اما مشکل اینجا بوده است که اکثر خلفا علیرقم ادعاهائی که مبنی بر تدین و پروای مذهبی می نموده اند نه تنها در عمل به هیچ کدام از مبانی شریعت و سنن نبوی(ص) پایبند و مقید نبوده اند بلکه گاهی علنا مبادرت به ارتکاب معاصی از قبیل شرب خمر ، قمار و مسائل مخالف عفت عمومی ، قتل ، غارت و ستم بر زیر دستان و غیره مبادرت مینموده اند که تناسبی با مدعای آنان مبنی بر خلافت رسول الله(ص) نداشته است بلکه بیشتر یاد آور بی قانونی اعصار جاهلیت و بدویت باستانی(قبل از زندگی شهر نشینی و پیدایش تمدن ها و دولت شهر ها و ابداع قوانین) بوده است.
گفتنی است که مسئله مشروعیت حکومت زمانی بیشتر باعث تشویش اذهان حاکمان بوده است که عموم افراد اجتماع بر مذهب و مرامی جدای از طریقت رسمی دستگاه حاکمه متمایل بوده اند لذا آن حکومت همواره مبلغ دین و مذهب خویش بوسیله روحانیون درباری خود بوده اند که متأسفانه این مشکل نه تنها پس از حکومت های اموی و عباسی بلکه حتی قبل از اسلام تا کنون خاصه در کشور ایران تا قبل از انقلاب اسلامی و جود داشته است که عالم نمایان اجیر شده مزد بگیر درباری سعی بر تقدیس و تنزیه دستگاه حاکمه و توجیه اعمال حکام و تشویق سرسپاری و خاکساری یا دریوزگی بر پیشگاه حاکمان و تبلیغ مذهب دستگاه های حاکمه را می نموده اند.
توجه : دستگاه های حاکمه پس از اسلام اکثرا معتقد به مذهب اشاعره(جبری مسلک) بوده اند زیرا با این اعتقاد به راحتی رفتار حاکمان و ستمی که به مردمان می رفته همه را یک جا به خواست خدا منتسب می داشته اند و هر کس اعتراضی نسبت به وضع موجود می کرده است را به کفر و زندقه متهم میکرده اند لذا ایرانیان جهت اعتراض به وضعیت رقت بار خویش و ستم های دستگاه خلفا و شاهان بر آنان ، از اشاعره پرهیز میکرده اند و به این علت بیشتر به افکار شیعه و گاهی به معتضله متمایل بوده اند و خلفا و شاهان معمولا شیعیان را به عنوان رافضیان(جدا شدگان از سنت نبوی) معرفی و بر آنان بسیار سخت می گرفتند.
5-ادعاهای ظل اللهی و بابیت و ولایت و نیابت گرچه در اصل این شیوه همان شیوه قبلی را در قالب دیگری آن هم برای کشور ایران و پس از استقلال ظاهری آن از خلافت عباسی ظاهر شده است و عنصر تزئینی بیعت نیز به تدریج حذف گردیده و جای آن را برق شمشیر و تمکن مالی حاکم گرفته است و عملا پادشاه بلامنازع و مطلق العنان برتمام امور خصوصی و عمومی رعیت خویش صاحب اختیارات تامه ی مطلقه و بی نیاز از مقبولیت عمومی بوده است ولی همان مشکلات قبلی را در مبنای مشروعیت خویش دارا بوده است.
لازم به ذکر است که به خصوص در زمان حاکمیت صفویه «لعنه الله علیهم» در ایران ، این مسئله در قالب صوفی مسلکانه مرید و مرادی یعنی تام الاختیار بودن مولی ، قطب یا مراد بر جان ، مال و ناموس مرید یا رعیت جلوه گر بوده است «چنانکه در مقالات قبلی تذکر داده شد مبنای این اختلاط از افکار منحط و پلید محی الدین ابن عربی(لعنه الله علیه) ناشی می شده است.»
فصل سوم :
اشکالات فرضیه انتساب حکومت به خدا
چنانکه قبلا گفتیم ، این فرضیه تنها به علت توجیه قدرت گرفتن یک دسته یا یک شخص بر دیگران ساخته شده است و عملا هیچ استفاده دیگری بر آن مترتب نمی شده است و به دلیل عدم التزام و نداشتن تعهد حکمران به مردم فتنه ها و مسائلی مانند استبداد رخ می داده است که نه تنها موجودیت حکومت بلکه تمام خطه حکمرانی را با همه ملزومات مادی و معنویش تهدید می کرده است لیکن برای نمونه مهم ترین زیان های این ایده را باذکر شواهد تاریخی آن در چند بخش می توان ذکر کرد :
1-بی اعتقادی مردمان نسبت به عقاید دینی رایجی که دستاویز توجیه گران هیأت حاکمه به آنها استناد داشته اند که بیشتر به صورت ابا کردن از یاری حکومت در مقابل متجاوزان به میهن و کنار کشیدن آنان از درگیری ها بوده است که موجب تصرف این کشور بوسیله بیگانگان شده است برای نمونه ، چند مثال از تاریخ ایران را ذکر می نمایم:
الف-در جنگ های ایرانیان با اعراب ، ملت ایران به راحتی دین زردشت ترک و دین اسلام پذیرفته شد دقت شود که ایرانیان درست به دلیل وجود همین مشکل و در اعتراض به وجود تبعیض ها و توجیه آن بوسیله مغان «روحانیون زردشتی» فرهنگ ، حکومت و آداب و سنن باستانی خود را به آسانی رها کردند و به حکومت خویش در برخورد با اعراب یاری نرساندند که باعث شکست و محو امپراتوری ساسانیان از ایران در برابر اعراب شد.
توضیح آنکه : اعراب علاوه بر ایران به روم نیز لشگر کشی کردنداما بر خلاف ایران ، حمله اعراب نتوانست امپراتوری روم یا بیزانس را کاملا متلاشی سازد با آنکه روم شرقی به تصرف مسلمین در آمد اما به دلیل وجود نوعی مجلس و حالتی که قیصر یا فرمان روای روم داشت به دلیل حمایت ساکنان سرزمین های روم غربی و اعتقادی که به آیین ، فرهنگ و حکومت خویش و تقدسی که برای آن داشتند آن حکومت پایدار ماند علیرقم رسیدن مسلمین به آندلس(اسپانیا) ، آنان موفق به تصرف نواحی دیگری از آن امپراتوری چون فرانسه نشدند ولی روم غربی چون مشکلاتی مانند امپراتوری ایران داشت و پس از جنگ های متوالی اش با ایران به شدت تضعیف شده و ساکنان آن نیز چون ایرانیان از حکومتشان رضایت نداشتند پس روم غربی تا قستنطنیه به تصرف مسلمانان در آمد و فرهنگ و آیین آنان نیز در مواجهه با اسلام محو گردید.
ب-در جنگ میان سلطان محمد خوارزم شاه با چنگیز خان «تموچین» درست به همین دلیل مردمانی که عموما یا مذهب اهل سنت حاکمه را ترک گفته و پیرو مذهب تشیع یا علاقه مند به تشیع بودند وهیچ علاقه ای به حکومت ترکان ستمگر تبعیض گرای خوارزم شاهی وابسته و تابع بنی عباس نداشتند و هیچ کمکی به حکومت و سربازان آن نرساندند بدین سبب شکست ایران با آن سوابق طولانی در برابر یک دولت تازه تأسیس کم قدرت شد.
توضیح اینکه : خوارزم شاهیان هم مانند سلجوقیان و غزنویان از سلسله های ترک بوده و سنیانی متعصب بودند به صورتی که خون شیعیان یا به قول خودشان رافضیان رامباح می دانستند و میان ترکان وغیر ترک تباران تبعیض نژادی می گذاشتند و سرسپرده و تابع خلفای عباسی بودند.(سلطان محمود غزنوی در شهر ری هزاران رافضی را گردن زد ، به حکیم ابوالقاسم فردوسی(ره) شاعر پارسی گوی به دلیل اینکه داستان جنگهای ایران و توران-ترکان-در آن بود و پهلوان ایران یعنی رستم پهلوان ترک یعنی افراسیاب را شکست می داد توجهی نمی کرد ولی شاعران ترک را صله و انعام می داد و به دستور خلیفه عباسی حتی حسنک وزیر یعنی وزیری که خیلی هم مورد علاقه اش بود را هم به اتهام رافضی بودن کشت!)
ج-در جریان حمله دو راه زن افغانی یعنی محمود و اشرف افغان !!! ملت ایران هیچ مساعدتی به دستگاه حکومت ضاله صفویه نکردند پس دو برادر به سهولت تا قلب پایتخت ایران تاختند و تمامی سرزمین ایران را تصرف کردند !!!
در تمامی این موارد علیرقم اینکه بیشترین زیان را خود مردمان ایران دیدند لیکن به دلیل عدم اعتماد به حاکمان ، ملت به آنان یاری نرساندند و سبب شکست آنها در مقابل دشمنانشان شدند.
2-عقب ماندگی علمی و فرهنگی و بی سوادی یا بی اطلاعی مردمان به دلیل تملک علوم ، اطلاعات و اخبار به دست حکومت یا ایجاد آپارتاید علمی و اطلاعاتی و بسته نگاه داشتن جامعه توسط حکومت های غیر مشروع
البته آن حکومت ها با اسباب و وسایل علمی و اطلاع رسانی مانند کتب ، احادیث و سایر رسانه ها نیز به همان صورت تبعیض آمیز «خودی و ناخودی» بر خورد می کند و فقط آنها که ثنا گوی آن حکومت باشند آزادند تا اخبارصحیح و کامل به رعیت نرسد مثلا در حالی که خلفا نقل حدیث و آیات قرآن را جهت اصحاب خاص رسول خدا(ص) ممنوع می گردند افرادی چون کعب الاحبار پهودی الاصل و ابو حریره به راحتی احادیث مجعول خود را بیان می کردند تا جایی که برای فروش پیاز اکه در شهر مکه حدیث از قول پیامبر(ص) می ساختند!!.
باید متذکر شوم که حاکمان مستبد طی تاریخ از علم آموزی و ارسال اخبار به زیر دستان هراس داشته اند چه در زمان ساسانیان مانند جلوگیری ازدانش آموزی توسط پیشه وران و چه در وصیت آقا محمد خان قاجار به فتح علی شاه «اگر می خواهی بر مردم حکومت کنی آنها را گرسنه و بی سواد نگه دار»
3-گسترش فقر ، فحشا و منکرات و انواع مسائل غیر اخلاقی و معضلات دیگر اجتماعی که به سان جذام یا به تعبیر مولانا(ره) «خروب» پایه های کشور و مملکت را در تمام ابعاد آن از درون سست و نهایتا تخریب می نمایند
گفتنی است که : با شیوع ماکیاولیسم در میان حاکمان و با از میان رفتن اصول اخلاقی توسط ایشان ، مطابق با اصل «الناس علی دین ملوکهم» مردمان نیز به تبع حاکمان خود که اگر سیبی را از باغ رعیتی بخورند ، «برآرند غلامان درخت از بیخ» خواهند بود زیرا هرگز پذیرفته نیست که ارتکاب سیئاتی مانند ظلم ، خیانت یا قتل و غارت و غیره بر فرمانروا یا فرمانروایان جایز ولی بر بندگان دیگر حرام باشد. «آن طور که امثال ماکیا ولی عقیده داشتند»
از طرف دیگر نفس وجود خود عناصر جهل ، فقر و بیکاری که زاییده استبداد و استعمارند به تنهایی برای ارتکاب هر جرمی کافی هستند -حتی اگر مقصد ، خود بزه یا جنایت هم نباشد مثلا فقط جهت رفع اضطرار باشد «چون دزدی که فقط بواسطه رفع جوع سرقت کند» -ولی این رویه عادت شده و کم کم قبح خود را از دست داده و سبب جایز شمردن آن در عرف می گردد «اذا رأیتم المنکر معروفا ...» که این پدیده ضد اخلاقی بسیار خطرناکی است که نهایت آن به آنارشیسم و هرج ومرج ختم می شود که به مانند اعتیاد به مخدر مسمومی است که داروئی جز فاشیسم و استبداد مضاعف نخواهد داشت لذا این دور باطل تکرار شده و سر انجام فرهنگ ، اعتقادات و تمامی نهاد های فرهنگی یک ملت بکلی محو خواهند شد تا در فرهنگ اجنبی انحلال یابند همانند آنچه در مورد 1 از همین فصل گفته شد.«الشیطان یعدکم الفقر و یأمرکم بالفحشاء»
4-رویکرد حکومت به قدرت های بیگانه که سبب از میان رفتن اسقلال و تمامیت ارضی و اقتصاد و به تبع آن فرهنگ جامعه و گسترش فرهنگ های بیگانه در قلمرو حکومت می شود علت این مسئله بدان دلیل است که ملت و حکومت به سبب بیگانگی و تعارضی که در باب مشروعیت حکومت دارند نسبت به هم بد بین و از یکدیگر برائت می گیرند لذا حکومت در برابر دشمنان داخلی و خارجی خود ناچار است تکیه گاهی خارج از محدوده حکومت خویش بیابد پس فرصتی مغتنم برای استعمار گران است تا جهت استثمار منابع و دارایی های کشور اقدام کنند حتی اگر دشمنی در خارج ، کشوری را تهدید هم نکند با دسیسه های آنان دشمنی ایجاد می شود تا آنان هرچه بیشتر بهره برداری کنند یا احتمالا جنگی بر افروزند تا تسلیحات خود را به فروش رسانند و بیشتر کشوری را سر کیسه کنند.
5-پیدایش تئوری های توطئه و دشمن های خیالی یا حتی واقعی و جنگ افروزی برای مشغول داشتن افکار به جوانب انحرافی و دور کردن اذهان نسبت به عمل کرد های حکومت و حاکمان ، با هدف چسباندن معارضین داخلی به بیگانگان و سوء استفاده از حس ناسیونالیستی مردم که نتایج مهمی که در پی دارد اولا به دلیل اعلام وضعیت فوق العاده تا امکان مخالفت و توجه نسبت به مرکز حکومت را از مردم سلب نماید و ثانیا به همان بهانه مخالفین خاموش شده یا به عناوینی چون خیانت و جاسوسی به سهولت سرکوب شوند.
توجه : حتی می توان ادعا کرد عمل فتوحات و لشگر کشی های صدر اسلام بوسیله خلفا با همین هدف بوده است که توجه مسلمین از مرکز خلافت دور باشد و به اعمال شخصی خلفا از قبیل غصب خلافت یا غصب فدک و غیره توجه نکنند حتی هدف اصلی عمل هیتلر در به راه انداختن جنگ جهانی دوم یا هدف صدام از به راه انداختن چند جنگ در منطقه و هدف از جنگ کشور آرژانتین با انگلستان ظاهرا بر سر جزیره فالکلند و بسیاری از درگیری های جهان در طول تاریخ از همین منظر قابل تفسیرند.
6-تفرقه افکنی بوسیله ایجاد دسته ها طبقات اجتماعی در بین مردمان برای دور نمودن افکار عمومی از معضلات اصلی ناشی از حکومت و مشغول داشتن شهروندان به درگیری های بیهوده حزبی و جناحی و توجیه سخت گیری حاکمان ایجاد می شود. «مانند اشاعره در دوران خلفای عباسی و حزب رستاخیز دوران پهلوی»
لازم به ذکر است فلسفه وجودی و تأسیس احزاب ، دست ها ، جناح ها ، هیئات ، انجمن ها ، کمپین ها و سندیکاها و غیره -در جوامع آزاد -بطور خود جوش «غیر دولتی یا غیر وابسته به حکومت» جهت کارکردهائی اکثرا فکری و جهت دادن به افکار مشترک و پیگیری خواسته های مشترک گروهی افراد از حکومت ها ، در حکومت های مشروع یا تابع خواست اکثریت مردمان یا «جوامع آزاد» ، است لیکن در حکومت های استبدادی یا «جوامع غیر آزاد» آن گروه ها معمولا با اهداف تفرقه اندازی ، جنگ افروزی ، حفظ منافع بیگانگان یا توجیه اعمال حکومت ها از طرف آن حکومت ها یا استعمار گران تأسیس می شوند و اگر مبنای تأسیس دسته ها یا گروه ها در جوامع مذکور چیزی جز این موارد باشد البته به شدت قلع و قمع و محو می گردند.
پس در نتیجه با این فرضیه نادرست به دلیل اینکه بر مبنائی سفسطه آمیز و نادرست بنا شده سبب می گشته که معمولا افرادی خودکامه و نالایق بر مصدر حاکمیت منصوب شوند بدین سبب اکثر آنان غیر از امحای دین ، فرهنگ ، اقتصاد و استقلال و حتی اصل قلمرو حاکمیت خویش و غیره هیچ اقدام دیگری ننموده اند و جز استبداد و ظلم و ستم و سلب آزادی های زیر دستان به همراه گسترش فقر و تبعیضات مختلف هیچ سودی نداشته اند.
تا جاییکه بعنوان نمونه قلمرو ایران باستان که از ماوراء النهر تا نیل و از تفلیس تا یمن و آن سوی کشمیر و حتی زنگبار «تانزانیا» را شامل بوده است اکنون به این محدوده اندک رسیده است که اکنون چند کشور کوچک مدعی اند باید خلیجش عربی باشد نه فارس و چشم طمع به سه جزیره آن دارند باید دید استبداد با این مملکت استبدادزده «بر وزن طاعون زده» و این مرز و بوم چه کرده است؟؟ !!
باز جای شکر دارد که پس از قرون و سالیان تاریک و ظلمانی میهن عزیز ما بالاخره با وقوع انقلاب اسلامی و پیروزی آن در 22 بهمن 1357 از مفاسد استبداد و استعمار رها شد و این زمینه ای جهت بیداری ملت عزیز ایران شد تا کشور بیمه گشته و دست بیگانگان قطع و چشم حاسدان و بد بینان این مرز و بوم کور گردد.
فصل چهارم :
نتیجه گیری و جمع بندی
چنانکه در بخش های قبلی متذکر شدیم ، در سیره انبیا و اولیای(ع) استدلال هائی چون نسبت دادن حکومت یا شخص حاکم به خدا یافت نشده بلکه بر عکس این امثال خوارج بوده اند که شعار «لاحکم الا لله» را سر داده اند و یا یزید ابن معاویه بود است که پس به شهادت رساندن امام حسین(ع) ملک و عزت ظاهری خویش را به خدا نسبت می داد ولی هیچ پیامبر یا امامی مدعی نبوده چون به خداوند مربوط است پس انتصابات ، احکام و نظرات وی و کارگزارانش به هنگام حاکمیت ، همه چون مانند ما انزل الله وحی منزلند و غیره یا مبنای مشروعیت تحکم خود را مستقیما از جانب خدا دریافت می دارند و احدی را حق پرس و جو و چون و چرا نیست –با وجود اینکه آنان بطور فردی معصوم بودند و امکان خطا یا اشتباهی نداشتند و به عوالم غیب هم مطلع بودند و منتهای مساعی آنان بر انتخاب و انتصاب افراد شایسته بود باز هم دیده می شود که در مسائل حکومتی افرادی مانند خالد ابن ولید در زمان پیامبر(ص) جهت مأموریت دریافت زکات به سوی قبیله ای فرستاده می شود و حرکاتی انجام می دهد که نزدیک به برپایی یک رویا رویی و جنگی میان آن گروه مسلمان با بقیه مسلمین می شود(اشاره به شأن نزول آیه : «فان جائکم فاسق بنبأ فتبینوا ...» ) یا حضرت علی(ع) مأموریت های حکومتی به بعضی افراد مثل عمر ابن سعد و اشعث ابن غیس و شریح قاضی وغیره می دهند که مسلما رعایت خواسته های دیگر مردمان بیشتر هدف بوده است تا نظرات شخصی آن حضرت ، لذا این موارد نشان از دیدگاه آن معصومین دارد که در حکومت توجه به خواسته های مردمان از علم به غیب و اطلاع آن حضرات مهم تربوده است و هنگام تعارض ، آن کفه از ترازو که آرای مردمان را دارد سنگین تر بوده است –و از دیگر سو علت روی آوری به این عقاید توسط حکام و گوشه هایی از مضرات آن فکر پوچ را بیان کردیم اما اگر منصفانه و به دور از پیش داوری به حوادث تاریخی نظر کنیم مشاهده خواهیم کرد که سبب اصلی بسیاری از معضلات و مشکلات اجتماعی ، جنگ ها و خون ریزی ها و هلاکت ملل و تمدن ها و غیره شیوع بحران مشروعیت در بین فرمان روایان و حکومت ها بوده است و معمولا یکی از مهمترین طرفند ها و دست آویزهای حکومت ها انتساب خویش و نهادهای وابسته به خودشان مستقیما یا غیر مستقیم به خداوند بوده است و ملاحظه شد که این عامل بی واسطه یا با واسطه سبب مصائب بسیاری طی تاریخ بوده است و گفتیم اگر مبنای مشروعیت حکومت را از خدا بگیریم هر حکومتی در هر جای عالم و با هرحکمرانی و لو حاکم شخصی مثل یزید ابن معاویه هم باشد باز هم بنا به تعریف داده از مفاهیم قدرت ، مشیت ، خواست و اراده خداوند مشروعیت الهی دارد!! زیرا هیچ جزئی از عالم نیست که از سلطه قدرت و علم خدای تعالی خارج باشد مثلا حکومتی در جائی مشروعیت شیطانی داشته باشد یا دارای مشروعیت الهی نباشد! پس مشروعیت الهی حکومت تنها یک توهمی است که توسط حکومت های جائر آن هم قبل از پیدایش اسلام بوجود آمده است و این مبنا نه تنها به ادیان توحیدی ربطی ندارد بلکه مفهومی ضد دین و مخالف شرایع انبیای عظام(ع) و ائمه اطهار(ع) بطور اعم ، متضاد با دین مبین اسلام و تعالیم نبی اکرم(ص) بطور اخص می باشد و بدعت این تفکر پوچ مانند دیگر بدعت های پس از اسلام توسط خلفای جائر بنی امیه و بنی عباس گذاشته شد.
و دست آخر خدا را شاکریم که با وقوع انقلاب عظیم اسلامی و بر پایی جمهوری اسلامی با استعانت از خداوند منان و رهبری های پیامبرگونه مرحوم آیه الله العظمی خمینی(ره) و حضرت آیه الله العظمی خامنه ای(حفظه الله) با دادن هزاران شهید بالاخره کشور ایران سایه ثبات و آزادی را بر خود دید و بیداری امروز ما ثمره تلاش های آن امام فقید و خون آن شهدای عالی مقام است. پس باید در پاسداشت خون شهدا و حفظ این نظام اسلامی چون گذشته متحد و یکصدا باشیم تا خدای نخواسته دوباره به آن بلیات عظیم استبداد و استعمار گرفتار نشویم.
والسلام – محمد رضا گیوه ئی
+ نوشته شده توسط محمد رضا گيوه ئي در شنبه یکم اسفند 1388 و ساعت
5:30 |